گندمان بزند با این به اصطلاح دیانتمان!
یکی از جاهای اینجا که دوستش دارم و حس خیلی خوبی بهم میده، مجموعه ورزشی دانشگاهه، اینجا بچه ها شنبه ها صبح از ساعت ٩:٣٠ تا ١ میرن ورزش، حالا در مورد امکانات ورزشگاه و اینها که اصلا حرف نزنم بهتره(دلتون میسوزه!) اما دلیل اصلی اینکه حس خوبی به ادم میده بیشتر کنار هم بودن پسرها و دخترهاست...پسر و دختر با هم والیبال بازی می کنند با هم بسکتبال بازی میکنند،حالا باز بگذریم که خب با هم شنا می کنند...و جالب تر اینکه با هم فوتبال بازی می کنند، و این همیشه از ارزوهای من بوده، اول اینکه وقتی میری ورزش مجبور نیستی صرفا در یک محیط دخترانه تکراری باشی، دوم اینکه اصلا ترکیب پسر و دختر در تیم های ورزشی و گروهی ورزش کردن و دیدن رفتارهای متفاوت و برخوردهای مختلف پسرها با دخترها یا برعکس خیلی جالبه(اینم خودش یه پست می طلبه) و اما دو نکته مهم تره این قضیه یکی اینه که اولا در یک همچین مسئله ساده و پیش پا افتاده ای می شه حس برابری دختر ها و پسرها رو تقویت کرد، شاید خیلی به نظر احمقانه بیاد که ما دخترها بخواهیم با ورزش کردن با پسرها قبول کنیم که برابریم، اما مسئله فقط این نیست. مسئله اینجاست که شاید واقعا گاهی از همین چیزهای خیلی ساده و کوچیکه که مشکلات بزرگ ساخته می شوند. و من فکر می کنم این مسئله و مسائلی جزئی ازاین دست قطره قطره جمع می شه و اون عقده ها رو بیشتر می کنه، اینکه دخترها فضای مناسب برای ورزش توی ایران ندارند هم یکی از اونهاست. اما مسئله دوم اینجاست که ما در مملکت اسلام ناب محمدی به این مسئله توجه نداریم که اصلا این با هم بودنه چقدر توی زندگی زوج ها تاثیر میگذاره، همین باعث میشه که یه بخش مشترک یه زمان مشترک با هم داشته باشند به خصوص برای جامعه ای مثل ایران که ادمها کمتر وقت با هم بودن و از زندگی لذت بردن رو دارن خب می تونن اون زمانی رو که برای ورزششون حداقل میخوان صرف کنن با هم باشن حالا اگه علاقه اشون مشترک بود با هم ورزش می کنن اگه نه هر کی میره دنبال علاقه اش و اینم بگم که فکر نکنید اینکار با ایمان و اعتقاد اسلامی مردم ما سازگاری نداره. از بین شاید ٢٠ دختری که شنبه ها با ما هستند در حدود ١٠ یا ١٢ نفرشون کاملا محجبه هستند. اما هیچ مشکلی ندارند با این اختلاط و با پسرها بودن و اینجاست که می فهمی که خواهرم حجاب محدودیت نیست، مصونیت هم هر چند نیست. این ها همه آویزه هایی است که عده ای با انها حکومت می کنند و عده ای هم به خیال خودشان دیانت!
اندک! تفاوت های اینجا و انجا...
یکی از نکات جالب در مورد اینجا این است که اینجا دانشگاه و دانشجو عجیب تقدس دارند، در واقع دانشگاه برای ادم ها اینجا واقعا شاید حتی برای خیلی ها از اماکن مقدس هم مقدس تر باشه...اینجا دانشگاه اصلا در ورودی نداره، حالا بگذریم که خب هیچ نگهبانی هم بالطبع نیست که گاهی کارتت رو چک کنه و گاهی به پای بی جورابت گیر بده...اما در کل هر کسی که دلش بخواد به هر دلیلی می تونه خیلی راحت وارد هر جای دانشگاه بشه و هیچ کس هم ازش نمی پرسه اینجا چی کار داره؟ و جالب تر اینکه حتی برای استفاده از امکانات دانشگاه مثل کتابخونه هیچ الزامی برای دانشجو بودن یا کارت داشتن نیست...خیلی راحت وارد کتابخونه میشی، کتاب بر می داری، و هیچ کس به تو نمی گه جلوی در کیفت رو تحویل بدی یا کارت عضویت نشون بدی...و حالا از اینها گذشته دانشجو بودن ببین چه مزیتهایی منطقا خواهد داشت. دانشجو در واقع شاید بشه گفت یکی از معتبرترین افراد محسوب می شه، از زمانی که می خوای خونه اجاره کنی و اگر دانشجو باشی از تو پول پیش یا چک تخلیه و از این حرف ها نمی گیرند تا اونجایی که تو به عنوان دانشجو برای امانت گرفتن کتاب یا فیلم به مدت ۵روز هزینه ای نمی دی، از ورزشگاهی که همه انواع وسایل و امکانات رو داره می تونی شبانه روزی رایگان استفاده کنی، کپی، پرینت، اسکن به طور نا محدود رایگانه، و جالب تر از همه اینکه شبهای شنبه دانشگاه مراسمی داره که یک جور پارتیه و همه می تونن اعم از دانشجو و غیر دانشجو در اون شرکت کنند، بیلیارد و گلف بازی کنند، و شام رایگان! داشته باشند و ضمنن ٣روز آخر هفته ٩شب تا ۵صبح از تاکسی سرویس رایگان استفاده کنند(فکر کن این تازه کمک دانشگاه به دانشجوهاییه که شبهای آخر هفته پارتی و کلوپ و اینها میرن و شاید مست باشن نتونن رانندگی کنن ها!) و اینکه اگر لب تاپت عیب و ایرادی داشته باشه مشکلی واسش پیش بیاد می تونی ببری دانشگاه باز هم رایگان برات تعمیرش می کنن...هر چی میگم باز هم می بینم هست...فکر می کنم بس باشه...اینه که اینجا دانشجو بودن لذتی داره که هیچ چیز رو حاضر نیستی باهاش عوض کنی. و اینه که وقتی دانشجو هستی می تونی لذت ببری زندگی کنی، ورزش کنی، عشق و حال کنی و درست رو هم بخونی، نه اعصابت خرد خواهد بود و نه وقت کم میاوری و نه هزینه چندانی می کنی، فقط باید برنامه ریزی کنی همین. ضمنن یادم رفت بگم که همه اینها رو که انجام میدن نه تنها شهریه پرداخت نکردی که تازه بهت کمک هزینه هم میدن...حالا بگذاریم از وام هایی که به دانشجو ها میدهند و بهره اش قابل قیاس با بهره های مملکت اسلامی امام زمان نیست!
اینجاست که با این امکانات خوشحالی و سعی می کنی لذت ببری اما درد آنجاست که نمی توانی فکر نکنی به اینکه ما کجاییم و اینها کجا... باور کن درد دارد، دست خودم نیست.
احساسم را دوست دارم!
همیشه اعتقاد داشتم که احساس آدم هیچ وقت به اون خیانت نمی کنه...همیشه به احساسم ایمان داشتم...همیشه آدمها در برخورد اول برای من تعریف می شدند و نه الزاما تقسیم، فقط و فقط تعریفشون می کردم...خوب یا بدش مهم نبود، و حالا برای بار هزارم به این احساس ایمان آوردم، از بین ادمهایی که اینجا با اونها برخورد کردیم، پسری بود که به شدت احساس میکردم پسری دوست داشتنی، با شخصیت و با شعوره...اینها همه حسی بود که فقط از یک نگاه برخواسته بود. اما حالا که از اون نگاه یک هفته ای میگذرد و ما ساعتها با هم حرف زدیم، ناهار خوردیم، ورزش کردیم، به احساسم حق میدهم که بخواهد آدمها را تعریف کند...برایشان پالس مثبت یا منفی بفرستد و پالس هایشان را دریافت کند...همه چیز هم کار عقل نیست!
پ ن: بعضی آدم ها ذاتا دوست داشتنی هستند...
پ ن: نکته جالبش اینه که این قضیه در مورد جامعه ذکور صد در صدی جواب داده تاحالا اما در مورد جامعه نسوان با درصد کمی خطا...که این نکته از خیلی جهات حائز اهمیته و جای بسی تامل داره که دیگه من نمیگم خودتون یک کم فسفر بسوزونید.
صدا کن مرا...صدای تو خوب است!
ساعت ٩ صبحه...هنوز چشمهام کامل باز نشده، طبق معمول دستم رو میبرم زیر بالشت و این ور و اونور رو میگردم دنبال گوشیم...پیغام دارم...چشمهام باز تر می شه...گندش بزنه...حالا هم وقت پسورد خواستنه؟!...خب یادم نمیاد...شماره شناسنامه میزنم، سال تولد میزنم، همش هی این خانومه میگه "ساری، ایت ایز نات ولید" بلند میشم میشینم...یعنی کی میتونه باشه...خیلی شانسکی شماره شناسنامه ام رو میزنم و پشتش هم سال تولد...از جا می پرم...لازم نیست بیشتر از یه جمله بشنوم تا این صدای لعنتی ببردم به دنیایی از دوست داشتنی ترین خاطراتم..."ایف یو وانت تو ریپیت، پرس وان"...وان رو میزنم...وان رو میزنم...وان رو میزنم...دوباره پتو رو روی سرم می کشم و سرم رو توی بالشت فرو می کنم...
پ ن: بعضی صداها، بعضی آدمها، بعضی لحظه ها رو هیچ جوری نمی تونی پاکشون کنی...فراموششون کنی، حتی اگه یه روز پاییزی بری کوه و همه اونها رو با خاطراتشون بسوزونی...حتی اگه بیای این سر دنیا...باز هم دلت واسشون تنگ می شه، بازم بال بال می زنی واسه شنیدن صداشون، دوست داشتن هم عجب دنیای عجیبی دارد ها!
برای تو که چون کوه ایستادی...
برای یک دختر بچه ٢یا ٣ ساله اصلا راحت نبود بفهمد معنی این واژه ها را...راحت نبود که بداند وقتی همه از کشتار و اعدام و مرگ و زندان حرف می زنند یعنی چه...اما چندان سخت نبود که بداند باید از این کلمات بترسد، ان قدر سخت نبود که بداند اینها هم مثل چای داغ یا مثل بخاری جیز هستند... کافی بود به چشمهای نگران مادربزرگ نگاه کند وقتی صحبت از این جور چیزها می شد، کافی بود به گریه های آرام مادرش گوش کند، کافی بود به جای خالی آدم هایی نگاه کند که برایش عروسک می خریدند...بزرگ تر که شد راحت تر می فهمید، کم کم می دانست وقتی مادرش او را توی بغل پدربزرگ می گذارد و کیفش را بر می دارد تا با آن آدمهایی که پوتین های بزرگ پایشان است و تفنگ هاشان به کمرهاشان، برود یعنی باز هم باید بترسد، شاید می فهمید همه ان رنج ها را که آن طور بی قرار گریه می کرد، اما نه شاید هم فقط می ترسید، دخترکی که فقط ۴سالش بود چه طور می توانست بفهمد آن همه درد را؟!... باز هم سالها گذشت...دخترک هیچ وقت ان صحنه ها و آن ترسها و آن لحظه ها را فراموش نکرد، آنها همه جزئی از کابوسهایش بودند...و مادربزرگ هیچ وقت اشک هایش تمام نشد و هنوز می ترسد از این واژه ها...و هنوز منتظر نشسته است تا شاید شبی بی کابوس بخوابد، دخترک تمام این سالها با خودش فکر می کرد چه خوب که حالا دیگر جز در کابوسهایش از زندان و شکنجه و اعدام چیزی نمی شنود...دخترک چه ساده بود آن موقع که این فکرها را میکرد، او حالا تنها ٢۶ سال دارد اما کابوسهایش دوباره به حقیقت می پیوندند...دوباره تنش می لرزد وقتی همه این دردها را می بیند، چون دخترک می داند زندان یعنی چه؟ چون دخترک بارها و بارها شنیده است که شکنجه یعنی چه؟ چون دخترک می داند که شکنجه فقط مال کتابها و فیلمها نیستند، دخترک بارها و بارها جای این شکنجه ها را به چشم دیده است، دخترک با این چوبه های اعدام بزرگ شده، دخترک خوب یادش میاید ساعت هایی را که مادرش از پشت شیشه و با گوشی تلفن سعی می کرد وظیفه مادرانه اش را به جا بیاورد...مادر نمی دانست که دخترکش همه این رنج ها را به تنهایی به دوش می کشد چون پدرش به او یاد داده که ظلم رفتنی است و ما برای آزادی می جنگیم و پیروزی با ماست پس باید مقاوم باشی...آری اینها قصه هایی بود که هر شب دخترک با آنها می خوابید. اما حالا باز هم همه کابوسهای دخترک به حقیقت تبدیل شدند...دخترک نگران است، می ترسد از تکرار آن همه تلخی...و می بینی حالا چه بیرحمانه تاریخ تکرار می شود...حالا دخترک بزرگ شده است، حالا با پوست و گوشت و استخوانش می فهمد وقتی از اعدام می شنود...
پ ن: برای دوست عزیزی که حالا بعد از سالها تلاشش برای حقوق بشر و ازادی و برابری باید در زندان باشد و برایش حکم محارب صادر کنند و انتظار چوبه دار را بکشد...پس این ظلمی که پدر میگفت رفتنی است چرا نرفت؟ نه از خوابهای دختر نه از بیداری هایش، نه از کودکی اش و نه از جوانی اش...باز هم امیدی هست آیا؟؟؟
درست بشو نیستی!
_ به نظرم الف از میم خیلی بهتره...
_ نمی دونم.
_ یعنی بهتر که نه...اونم خوبه..اما الف صاف و ساده تره.
_ نمی دونم والا...
_ میم هم بچه خوبیه...اما خب من با الف بیشتر حال میکنم...
_ چی بگم خب؟!
_ کلا زیاد خودتو خسته نکن...خیلی نظر دادی...بسه.
_ خب بابا جان چی کار کنم؟!...من مثل تو آدم ها رو طبقه بندی نمی کنم. همه اشون خوبن...هر کی جای خودش...
لعنتی باز نشستی به ادمها برچسب زدی؟ باز اونها رو دسته بندی کردی؟ باز در مورد آدمها قضاوت کردی؟ چقدددددددددددددددر بیزارم از این کار.
روزشمار...
حالا یک ماه نیست که گذشته،٣٨ روز گذشته، و اینها خیلی با هم فرق دارند... که تا اینجا نباشی نمی فهمی!!
فاصله یک حرف ساده است بین بودن و نبودن...
شاید این خاصیت دوری است که آدمها را زودرنج می کند...شاید این خاصیت این فاصله های لعنتی است که آدمها را پرتوقع می کند...شاید این خاصیت این تنهایی است که آدمها را حساس می کند...نه اینکه بخواهم زودرنج و پرتوقع و حساس باشم...نه اینکه بخواهم همه اینها را توجیه کنم...نه...اما باور می کنی یا نه شده ام...کسی چه می داند شاید هم این خاصیت اینجاست که آدم را با خود واقعی اش روبه رو می کند...
اوهوم...اینجا خاصیت های بد زیادی دارد...و این خاصیت اینجاست که معرفت ها را محک می زنی...آدمها درجه های وسیعی از معرفت دارند و شکل های مختلف...نمی توانی آنها را درجه بندی کنی اما می توانی به خاطر بعضی هاشان، به خاطر بودنشان، به خاطر معرفتشان، به خاطر همه لحظه هایی که می خواستیشان و بودند ممنونشان باشی.
معرفت دُرّ گرانی است به هر کس ندهند...
کلاس زبان...
وارد ساختمان می شوم به همه چیز شبیه است جز کلاس...دم در ورودی یکی از بچه های ایرانی که قبلا دیده بودم و اصلا هم پالس مثبتی به هم نداده بودیم دیدم، در اون قحطی دوست و آشنا همان هم غنیمت بود، با هم به طبقه دوم رفتیم، کم کم بچه ها زیاد می شدند، جمعیت غالب چینی یا کره ای و بعد هم مکزیک و برزیل بودند، ایرانی ها هم ۴ نفری شدیم. دختری که اهل همین جاست و برای دستیاری آنجا میاید کنارم می نشیند. جرات میکنم و شروع میکنم به حرف زدن با او، به شدت دختر گرمی بود، ١٠ دقیقه ای با هم حرف زدیم تا کلاس شروع شد. بعد از کلاس زبان کلاسی تحت عنوان انجیل خوانی داشتند. برایم جالب بود که بمانم. باید نیم ساعتی منتظر می شدیم که کلاس شروع شود. نگاهم را دور اتاق چرخاندم...ایرانی ها دور هم مشغول صحبت بودند. نمی خواستم پیش اونها برم...باید با دیگران دوست می شدم. و کور از خدا چی می خواد؟! پسری که روبه روی من نشسته بود بلند شد و آمد کنارم. اسمم را پرسید و خوشحال شد که اسمم ساده است. اسمش الکساندر بود و اهل برزیل، پسری که در یک خانواده مسلمان به دنیا آمده اما خودش مسیحی بود. از این بهتر نمی شد ما کلی موضوع برای حرف زدن داشتیم. وقتی ازش پرسیدم در مورد ایران چیزی میدونی؟ با قطعیت گفت البته رییس جمهور شما... و اون موقع بود که فهمیدم آقای به اصطلاح رییس جمهور چه شهرت جهانی دارد و چه افتخاراتی برای ما! نگذاشتم حرفش را ادامه دهد، ابراز تاسف کردم و گفتم همین که ایران رو میشناسی کافیه...
در نظر بگیرید دو تا آدم که هر دو به زور انگلیسی حرف می زنند بخواهند در مورد خدا و دین و اسلام و مسیحیت و از این جور چیزها بحث کنند... خنده دار می شه اما خیلی حال داد!
پ ن: من برای بار چند هزارم به این نتیجه رسیدم که من تقصیری ندارم اگه با پسرها راحت تر دوست می شم و ارتباط برقرار می کنم. خب موضوعات مشترک ما برای صحبت کردن بیشتره...در تمام مدتی که با ربکا حرف زدم در مورد آب و هوا و درس و سرگرمی ها و این جور چیزها حرف زدیم اما با الکساندر همون اول بحث های جالب فلسفی و اعتقادی...و متاسفانه دخترهای اینجوری پیدا کردن سخته...دخترهای زیادی هستند که می شه باهاشون ساعتها بحث کرد اما خب پیدا کردنشون سخته چون از اول معلوم نیست. ما دخترها حاشیه زیاد می ریم تا وارد بحث های درست حسابی بشیم.
باز باران
باران که می بارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه و آئینه
باران که می بارد تو در راهی...
این باران خیال ایستادن ندارد...صدای بارانهای اینجا را دوست دارم...خیلیییی شدید و پر سر و صداست...مجبور نیستی گوش تیز کنی تا بشنوی.
و امشب باد پر سر و صداتر از باران همه چیز را بهم می کوبد...اینجا باد و باران هم پیشرفته ترند...تا آدم حال و هوایش بارانی می شود انگار بو می کشند...
پ ن: چرا بیخواب شدم؟؟؟؟؟ الان اینجا ساعت ٢:٢۵ دقیقه نیمه شبه و من از دیروز که از خواب بیدار شدم نخوابیم...یک ریز دارم پست میذارم...شدم آینه دق...بسه دیگه. خوب میشم فردا...
